توی دنیای دیگه
توی یک شهر قشنگ...
یکی بود یکی نبود
یکی بود که همه رو دوست داشت
با همه خوب بود
اونا بهش میگفتن "ساده"
ما هم همینو بهش میگیم...
ساده به همه گل میداد
ساده به همه لبخند میزد
ساده تو همه چیزاش همه رو سهیم میکرد
ساده تو عشق هم همه رو سهیم میکرد...
توی شهر ما، بودن اونایی که ساده رو دست مینداختند
یه روز که ساده داشت توی گلها میرقصید
توی اون نور قشنگی که دورش رو گرفته بود
"دلربا" اومد پیشش
یه نگاهی بهش انداخت و از روی حسادتش که ساده همه چیز داره و اون نداره
یه لبخندی به ساده زد
ساده هم از روی عشقش به دلربا یه لبخند زد
اینجوری بود که قصمون شروع شد
بعد از یه مدت ساده اومد پیش دلربا
و جلوی چشای دلربا؛ دست کرد و قلبشو از تو سینش در اورد و دادش به دلربا
آخه ساده عاشق شده بود
یه حسی فراتر از اون چیزی که قبلا داشت
الان دیگه دلربا همه چیزه ساده رو داشت
اون دل مهربونی که باهاش همه رو دوست داشت
بعد از اون روز دلربا رفت که رفت
ساده موند و دنیای پر از غمش
دیگه هیچکس ساده رو خوشحال ندید
دیگه هیچکس ساده رو خندون ندید
دیگه هیچکس حتی...
ساده رو هم ندید
اشکم رو در آوردی بابا
آخـــــــــی آخــــــــــــی
طفلک ساده

حالا هم همه اونایی که با ساده نسبتی دارند همین جوری دلشونو تقدیم می کنن بعد یهو به خودشون میان می بینن که ای داد دیگه دل ندارن از دلریا هم خبری نیست
راستی دلرباها با اینهمه دل چه کار می کنن؟؟؟؟
من تا خواستم بپرسم دیدم رفته...